بسم الله الرحمن الرحیم
دیگر باید شروع کنم از نو نوشتن..نوشتن خاطراتی که قرار است آن ها را با هم به بهترین شکل آن شکلی که خدایمان می خواهد انجام دهیم...
به خدایمان دقت کرده ایم....در یک زمان در یک مکان به صدای هزاران نفر آدم گوش می دهد...با هزاران علاقه ی مختلف....این چگونه معبودیست که این چنین قادرست....که اینجاست که می گویند عقل بیشتر از آن نمی گنجد......زشت یا زیبا، غنی باشی یا فقیر فرقی نمی کند هرچه باشی تو را می خواهد...آخر او برایش نمی تواند این مسال بر روی تصمیمش و نظرش تاثیر بگذار....او به نیت و اعمال انسان ها نگاه می کند و خود میبیند زیبای بنده ی خود را....
نمی دانم...اما بعید نمی دانم که اعتکاف اردیبهشت....حکمتی برای داشتن اردیبهشتی در کنارم نداشته باشد....و چه لحظات با شکوهیست....اعتکاف...که خلوت عجیبی بین تو وخدا پدید می آید....تا یک هفته حالم عجیب بود....کاش..کاشش....حالم را بد نمی کردم...دروغ چرا از خدا فرشته ای با وفا را در لابه لای دعاهایم خواستار می شدم...که بتواند من روی سیاه در پیشگاه خداوند را یاری کند....یادش بخیر که در میان جمع بحث که از ازدواج به عمل می آمد تبسمی در چهره های برخی به وجود می آمد....یادش بخیر...رفیق معتکفم گفت....مطمنم سال بعد با همسرت معتکف می شوی....حاجتت را گرفتی کلک....من هم کم نیاوردم و گفتم: ما از خدایمان هست....قرار شد آن شب هرکداممان برعکس برای هم دعا کنیم تا شاید خدا به واسطه ی دعای همدیگر بر حق هم...دعاهایمان را مستجاب کند.....نمی دانستم....که چنین خواهد شد...چنین فرشته ای برای من....از خدا ممنونم...حال چرا امشب...از این موضوع صحبت کرده ام....
حال و هوای عجیب دلت برای من آشکار است...از آن که دوست داری با من صحبت کنی اما عقلت چیز دیگری می گویند...و در واقع جنود عقل و دل...بد جنگی است...عزیزک من...دنیای بدون تو دیگر برایم رنگی ندارد....اسمت در قلبم هک شده است....می دانم نگرانی...نگرانیت را درک می کنم....می فهمم که در میان تمام نگرانیت...دوستم داری را میفهممت.....عزیزکم...یک جا تمام نگرانی هایت را به تن میخرم....این ها نه از چابلوسی است و نه از امر دیگریست...من تو را دوست دارمت نه از برای این که دوست داریم....دوست دارمت بی منت...از آن هایی که دوست داشتنت و ابراز آن به تو آرامشم می دهد....روزها و شب ها کار من شده است...که هرجا نامی و نشانی از توست صبح و شام چک خواهد شد....دست خودم نبود....تو آن قدر با حیا بودی و هستی....که نیاز به فعالیت و گفته خواستی نبود...به ماند که قلبم را پر از عشق خود کرده ای که اگر روزی اسم زیبایت را در خانه به کار نبرم...مزه نمی دهد....همسر جانم....نگران نباش اگر خدا با من باشد همیشه دوست دارمت هستم...همیشه دعایم کن که خدا حافظمان باشد....خیلی حرف ها دارم که اشکم را در می آورد....دوست دارم که بگویم.....بماند...همین بس که تو از جانب خدایم به من هدیه داده شدی...محافظت هستم...زیباترینم...باقیش را اگر توانستم به دستت می دهم که بخوانی...قلبم را گرفتی....مراقبم باش...نفسl با نفس هایت بالا می رود.....شوخی نیست.....بهترینم

منبع : نوشته های عاشقانهمن کیستم
برچسب ها : دوست ,قلبم ,دارمت ,دانم ,کرده ,چنین ,دوست دارمت ,یادش بخیر